اینجا رویای صداست

 

می خوان این دلخوشیرو ازم بگیرن

اگه اون بود نمی ذاشت

می خوان اتیش بزنن به هستی من

اگه اون بود نمی ذاشت

اگه اون بود نمی ذاشت زمونه اینجوری باشه

نمی ذاشت حرفی و ترسی دیگه از دوری باشه

اگه اون بود نمی ذاشت روز من این رنگی باشه

نمی ذاشت سهم من از زندگی دلتنگی باشه

اگه اون بود نمی ذاشت خوابمو اشفته کنن

دلمو زندون این حرفای ناگفته کنن

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در کاغذ دانشگاهیش نوشته شده : دکترای مدیریت استراتژیک

اما بر صحیفه دلش گویا دکترای معرفت و عشق حک کرده اند

کسی که معنای رفاقت را در زندگیم احیا کرد ٬ علیرضا امینی .

برایم نوشته :

به نام نامی دوست
ننوشتم . نمی نوشتم.سالها بود که از يادم رفته بود نوشتن. از يادم رفته بود چگونه عاشقانه بنويسم
تا.تو امدی
با تو رنگ گرفت هرچه که بی رنگ بود
با تو قلم سبزم را دوباره به دست گرفتم
تا با تو .
زیبا ترین جمله دنیا را بسازم
رفیق تنهایم. برادرم
با تو بودن سهم کمی نیست
اما بی تو بودن
خزان هزاران بهار ندیده است
پس بمان
بمان تا بودنم با تو رنگ دوباره بگیرد
رنگ یک دنیا رفاقت
با تو باید واژه ها را معنا کرد
یا علی

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۳٠ساعت٦:٥۱ ‎ب.ظتوسط سعید پورمحمودی | نظرات ()
 

رمضان امدی

اما من دلم گرفته

دورم ، خسته ام ، شکسته ام

کاش مرا هم می دیدی

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢۳ساعت٧:٠۳ ‎ق.ظتوسط سعید پورمحمودی | نظرات ()
 

دلم گم شده است

چراغی به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم

تو اگر چشمانت را از من بپوشانی ٬ کودک شرور آن سالها می شوم و

شیشه پنجره هارا می شکنم

تند باد را گرفتار می کنم

و خواب چشمهارا مثل پرستویی مهاجر پر می دهم

اگر تمام زمین را به نام من کنند ٬ دوباره به شهر خودم باز می گردم

آنجا چشمه ای هست که کودکیم را در آن پنهان کرده ام

تو هم هر کجا بروی در دل من جا داری

مگر نمی دانی ؟ مگر نمی دانی دل من مرز آسمان و زمین است ؟

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٠ساعت٤:٠٥ ‎ب.ظتوسط سعید پورمحمودی | نظرات ()